خانه تنهایی من

من دیگه دیوونه نیستم خوب خوبم نازنینم

دیگه رویایی ندارم حتی خوابم نمی بینم

من دیگه دیوونه نیستم یه کمی فقط شکسته م

این روزا از بس که مردم یه کم از زندگی خسته م

دیگه فهمیدم که شادی هیچ زمانی ابدی نیست

تنهایی و غصه خوردن خیلی ام حس بدی نیست

یاد گرفتم دیگه ماهو با تو اشتباه نگیرم

از رو عادته که گاهی گریه می کنم ، می میرم

می دونی بدون چشمات یه کمی زندگی سخته

زیر بار بی پناهی طاقت خستگی سخته

خوبم اما گاهی وقتا یه جورایی بیقرارم

توی این دنیا به هیچکی دیگه هیچ حسی ندارم

من دیگه دیوونه نیستم دیگه دستاتو نمی خوام

این روزا خیلی شبیه همه آدمای دنیام

آدمایی که یه عمره گم شدن تو سایه ی هم

تنها دلخوشیم همینه که دیگه دیوونه نیستم

    + نوشته شده در 89/01/16 15:45 توسط Najooli |

    نام بي نشون تو در برگي از دفتر زندگي ام نقش بسته است هنگامي که خواستم تنها نام تو را آتش بزنم برگ برگ زندگي ام سوخت! از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي!

    + نوشته شده در 89/01/16 13:59 توسط Najooli |

     

    خدايا
     
     
    معبودم!
     
     
    تو به همه چيز آگاهي
     
     
     پس بادا كه خواست تو پيوسته تحقق پذيرد
     
     
    در اندوه و شادي،
     
     
    معبودم !
     
     
    بادا كه خواست تو تحقق پذيرد.
     
     
    خدايا هر روز كه راه ستايش تو را مي پيمايم
     
     
    با ديدگاني شگفت زده
     
     
    زيبايي را مي جويم
     
     
    كه ذات توست .
     
     
    و هر روز وظايف را با فروتني به انجام مي رسانم
     
     
    به برادران و خواهرانم ياري مي رسانم
     
     
    از تو می خواهم به برادران و خوهرانم یاری برسانی
     
     
    دوستان خوب و بدم را ببخش و به نور خود روشن کن...

    + نوشته شده در 89/01/16 13:58 توسط Najooli |

    چه سخت است نوشتن وقتی می دانی زبانی نیست که آنرا بخواند

    گوشی نیست که آنرا بشنود

    چشمی نیست که آنرا ببیند

    و از همه مهم تر : قلبی نیست که همراهیت کند

    خسته ام و دلم در این شهر ماتم گرفته است

    شهری که عشق را هیچ می شمارد

    شهری که عشقش سراسر دلهره و ترس است

    شهری که دوست داشتن در آن گناه است

    آخر چرا ؟؟!!!

    عشق هیجان است و شور

    امید است و دلگرمی

    حرکت است و پویایی

    شیرینی است و مهربانی

    وسیع است و بزرگ

    عشق همان زندگیست

    پس چرا بی عشق سر کنیم ؟؟!!

    عشق را در کجای این بساط سبز خدا پهن کنیم ؟؟!!

    در کدامین دادگاه سکوتمان را بشکنیم ؟؟!!

    می روم ای دوست

    مقصد را نمی دانم!!!

    کوله بارم عشق است

    می روم تا شاید

    آسمان را فتح کنم

    و تو را می خوانم

    که کنارم باشی

    هر کجا باشم

    من تو را می خوانم!!!

    *****

    چه خوش گفت حضرت حافظ :

    "دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد

    یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

    یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت

    یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد"

    هنوز در این فکرم و هیچ نفهمیدم !

    چه زود آمدی

    چه ساده گل عشق را در قلبم کاشتی

    چه راحت قلبم را باختم و دل دادم

    چه پاک دوست می دارمت

    و تو چه آسان کوله بار سفر را بسته ای

    من اگر می دانستم شاید .....

    اما چه کنم دلی که از دست رود باز نمی گردد

    پس باید باز هم تسلیم تصمیمات سرنوشت شد

    گرچه من هنوز هم آرزوی دیدار تو را دارم!!!!!!!!!!!

    پس به سوی من بازگرد!!!!!!!!!!

     

    + نوشته شده در 88/12/20 9:19 توسط Najooli |

    دلم لحظه ای آرامش می خواهد،لحظه ای بی هراس نفس کشیدن
    ثانیه ای در آرامش به آسمان نگریستن.
    سیاهیهای هر روز مرا رها نمی کنند
    چهره های تلخ فریاد
    کوچه های پر از تیغ وحشت و نگاههای تهی تر از آنکه ذره ای تنهایی مرا پر کنند.
    دل م، به وسعت بزرگی آسمانها و زمین،به این مردمکهای بی فروغ می سوزد
    به وسعت کهکشانهای دور از سیاره ام.
    خوشا به حال ستاره ها چقدر از درنده خوهای آراسته دورند.
    چقدر از وحشت مرگزای این غصه فاصله گرفته اند
    چقدر به مهتاب نزدیک اند.
    همیشه هم آغوش آسمان اند.
    همیشه از انتهای نرمترین و لطیف ترین آبیها به تبعیدیهای روزگار می نگرند
    و شاید آن بالاها امشب برای من ستاره ای خلق شده
    ستاره ای که در آن زندگی با وحشت و غم را از یاد ببرم.
    وقتی به عمق هستیم می نگرم دلم می لرزد.
    من تنها با این همه سیاهی مدور با این همه شب پرست تلخ زبان که شب را تا سحر با دندانهای زهرآگین می جوند،شب را و سکوتش را زیر دندانهای تیزشان له می کنند و همه سکوت مرا ویران می سازند،دلم می لرزد...
    هیچ کس صدایم را نمی شنود، هیچ کس ثانیه هایش را برای گوش سپردن به قصه های تنهایی یک غصه مرطوب نمی کند.
    " دیگر نه دلم مهربان می خواهد،نه مسافر نه آشنا، مهربانها همه یک شب درس مهربانی را از یاد میبرند، همه شان تا قلمرو خندهء شوق دست لطیف محبت دارند و
    وقتی دم پرتگاه تنهایی دست کوچکی می طلبی، همه نفست را له می کنند
    تا مبادا وسعت آرامششان تنگ شود..."
    مسافرها همه یک شب عازم اند و فقط یک شب به یاد اشکها عاشق
    و با آغاز سلام روز دیگر،همه دیشب ها همه حاطره هاشان با شب رخت سفر می پوشد.
    آشناها همه لبخند حیله می سازند، زخم تلخ نفرت می سازند،
    امشب من
    دور از توام، از تویی که همه خاطره هایم بی تو عکس آب است بی آب،
    همه نفسهایم بی تو یاد عشق است بی عشق
    و همه لبخند هایم بی تو قهقهه درد است و ترس از باریدن.
    و تویی آن بالا روی آن ستاره دور فلک، روی آن اقاقی سبز باغ آرزو
    روی نور نزدیک آفتاب ، نزدیک پنجره، اینجا پیش من
    و هیچ وقت هم نه غریبه بودی که امروز آشنایم باشی
    نه بی محبت که امروز مهربانم شده باشی...
    امشب از همه خاطره هایم می ترسم،امشب از طوفان، از لرزیدن پنجره ها، از له شدن برگهای خشک زیر پای روزگار میترسم.
    میترسم که مبادا با اشک رهسپار کوی غفلت باشم
    که مبادا امشب عاشق هیچ باشم.

    + نوشته شده در 88/12/19 11:20 توسط Najooli |

    دوستت داشتم

    می دونی چرا؟

    چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد

    چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم

    یه احساسی که تو اصلا شاید هیچوقت نفهمی یعنی چی.

    هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم.تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری.

    به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.

    اونقدر لایق دونستمت که قلبمو دو دستی تقدیمت کردم.

    تو هم به اصطلاح نا مردی نکردی.دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری می کنم.مطمئن باش جای خوبی سپردیش.همیشه می گفتی من با همه آدم بدا فرق دارم.من مثل اونا نیستم.

    می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟اعتماد خیلی سخته خیلی.اونم تو این زمونه ی نامرد.اما من به حرفات،نگاهات و به چشمهات اعتماد کردم.درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.دیدم که کم کم داری رو تموم احساسات من پا می ذاری.دیگه باورت ندارم.نمی خواستم این رو بگم...

    اما تو رفیق نیمه راهی.بارها بهم ثابت شد. هر دفعه خودم رو دلداری می دادم که همه چی درست میشه اما نه تو هیچوقت نخواستی من رو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردمو به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی...اینه رسم رفاقتت؟!!

    کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.حالا می دونم تو با همه ی آدم بدای دیگه فرق داری...آره فرق داری.همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه بار میشکنن،اما تو روزی چند بار قلب منو میشکنی.روزی چند بار منو می کشی و دوباره زنده می کنی.بارها رو قلب شکستم پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی.

    می دونی چیه؟ نه نمیدونی.یعنی هیچوقت نخواستی بدونی.هیچوقت حاظر نشدی حتی یک بار به خاطر کسی که همیشه به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.دیگه می خوام دوست نداشته باشم.شاید اینجوری یه ذره بتونی احساس منو درک کنی.نمی دونم ...شایدم  مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری.اما این رو بدون..

    نمی تونم ببخشمت

    نمی تونم ببخشمت

    نمی تونم ببخشمت

    + نوشته شده در 88/12/18 17:53 توسط Najooli |

     

    وقتی روزنه ی امیدی برای عبور نیست رفتن برای چه؟ دلم از همه ی نا مهربانی های  تو میگیرد ،

    ازاحساس سرشار از غرور كه در وراي محدوديت هايمان  خود را پنهان كرده است ! از خود بيني هايي كه

     

    چون تيري دل ها را هدف گرفته ! از احساس دروني خودم كه اين روزها گريبان

    تو را هم گرفته و من شايد گستاخانه عجزهاي درونيم را چون باري به دوش تو ميگذارم !

     

     



    تنهايم  ، سرزنش كافيست ! ! ازگفتن هاي ترحم انگيز و سرشار از خودخواهي !  همه ی تقلاهایم بی فایده است.

     اين روزها به صراحت دريافته ام كه زندگي ام تبديل به شب يلدايي شده كه خيال سحر ندارد!

    این روزها اگر به موم هم دست بزنم سنگ مي شود ! رفاقت ها را كه ديگر حرفش را نزن..

    من اين روزها فقط دلسرد ميشوم ! دلسرد به همه ي دلخوشي هايم ! همه ي كساني كه

    به اسم دوستي دلم برايشان مي تپيد... ديگر هيچ  احساسي برايم نمانده...شايد بهتر است رنگ

    روزگارم را تغيير دهم و يا شايد بهتر است مسيرم را عوض كنم....

    ديگر نميخواهم شور و هيجاناتم را نمكين كنم تا شايد بگويي واي چه شادست...نميخواهم به

    كسي ثابت كنم من چون كوه در مقابل همه ي اتفاقاتي كه برايم مي افتد خواهم ايستاد...نميخواهم 

    هق هقم را روي شانه ي تو رها كنم ! گاهي با خود ميگويم من شادم چون به غم هايم ميخندم !

    شايد خدا هم به اين تفسير من ميخندد ......!!

    + نوشته شده در 88/12/17 16:12 توسط Najooli |

    نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن...

    ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد...

    کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگی ها و نبودن هایت می شد...

    کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو می رساندم...

    بدون تو عاشقی برایم عذاب است...

    میدانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

    کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از هر عشقی بر تو عاشقم...

    می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود...

    می دانم که نمی دانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه زندگی جز انتظار آمدنت...

    تو برام قشنگ ترینی

    تو برام تنها ترینی

    تو برام قشنگ ترینی

    تو نگینی روی انگشتر قلبم

    کاش میشد منو می دیدی که برات دارم می میرم

    نمی خوام بی تو بمونم

    چون دیگه چیزی ندارم

    کاش میشد گلهای عشقم یه گلستانی می ساختند

    من میون دشت گلهام تو بالا مثل خورشیدی

    کاش میشد چشم های پاکت ماه شب های دلم بود.

    معنای زنده بودن من با تو بودن است.

    عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست.

    هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد.

    هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و در آغوش خود بفشارم.

    دوستت دارم عزیزم آنقدر دوستت دارم که دیگر جای هیچ گونه ابرازی برای آن نیست.

    با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست.

    با تو این دنیا برایم همان بهشت است.

    عزیزم بهترینم جانم دوستت دارم تا همیشه.

     

    + نوشته شده در 88/12/14 10:41 توسط Najooli |

     

     

    این تو نیستی....تو اینجوری نبودی

    تو احساس داشتی،تو قلب و دل داشتی،تو دوسم داشتی اما حالا همه اینارو از من منی که عمرت بودم دریغ کردی و گرفتی.

    تو اگه دوسم داشتی اینقدر راحت رهام نمی کردی و نمی رفتی

    یادته چه روزهایی داشتیم؟چه شب هایی داشتیم؟میگفتیم ،می خندیدیم

    یادته من ناز می کردم و تو ناز می خریدی ،تو لوس می شدی من فدات می شدم؟

    یادته که وقتی اشک می ریختی من دل داریت می دادم؟

    یادته از صبح که بلند می شدیم تا شب حتی یک ثانیه از هم بی خبر نبودیم؟

    اما تو....آره تو....عشقت دروغ بود،احساست دروغ بود،حرفات دروغ بود،....اين همه آدم كنارت چرا من؟!چون كه ساده بودم؟به پايه دلت افتاده بودم؟

    هي.....دل دادم،دل نبستي!دل دادم دل شكستي

    حالا ياد روزاي با تو بودن هلاكم مي كنه،من و تو كه چه خاطره هايي ساختيم،چه اشك هايي با هم ريختيم،چه خنده هايي با هم كرديم و.......

    اما تو بهار امسال منو خزون كردي

    تو

    تو چه حسي ميشي؟؟؟؟

    تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي بازيچه بودي؟

    تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي كه عمرت به پايه يك خيال رفت؟

    تو چه حسي مي شي زماني كه بفهمي عشقش دروغ بوده و تو تنها بازنده اين بازي هستي؟

    تو چه حسي مي شي وقتي تمام عمرت رو,تمام قلبت رو,تمام احساساتت رو به يكي بدي بعد اون برگرده بگه دوست ندارم!!!!!!

    تو چه حسي مي شي وقتي حس عاشقونت رو زير پاهاش له كنه و بگذره ازت و حتي اون كه دم ميزد كه ديوونته, اما حس عاشقونه تو نتونس قانعش كنه؟؟؟

    تو چه حسي مي شي وقتي ببيني اون با يكي ديگه اس؟

    تو چه حسي مي شي وقتي كه عشقت برگرده به تو دوسم نداري,تو به من عادت كردي؟

    تو چه حسي مي شي وقتي عشقت رو ابراز كني بعد اون برگرده بگه تو راست مي گي؟

    + نوشته شده در 88/12/11 22:7 توسط Najooli |

    ديگر پاييزم،پاييزي كه شايد ديگر به بهار نرسد

     

    ديگر پاييزم،پاييزي كه شايد ديگر به بهار نرسد.زرد و خشك مانده ام .

    بي فروغ و خسته مانده ام

    لبهام ديگر نخديدند حتي در زمان شادي ها.خنده عشق را فراموش كردم.لذت آن همه خنده ديگر در وجودم نيست.

    به ياد دارم كه تمام لحظه هاي بينمون ناب بود و همه به من و تو حسوديشون ميشد.تو ميدانستي از اطرفيان خستم پس چرا توام تنهام گذاشتي....

    حالا هم پرسه باد شدم،دارم شكنجه ميشم با غم هام،با گريه هام با چشماي بي فروغم..........

    این روزا بدجوری حالم خرابه و حتی نفس کشیدنم عذابه .....عسن آتیشی هستم که شعله های سوختنم به آسمان زبونه میشکه....مگه لایق عشت نبودم که رفتی؟؟؟؟؟؟

    کاش می بودی و من عاشق رو عاشق تر می کردی......کاش بود تا از تاریکی ها نجاتم دهی و دیوونم کنی.....حالا که نیستی از خودم از تو از همه خستم.....

    حالا باید با چشمانی گریون و با بغضی در گلیوم بگویم سلام ای غروب دلم.....سلام ای غم لحظه های جدایی..خداحافظ شب های روشن و خداحافظ ای قصه های عاشقانه.....تو گل تشنه ای بودی که من سیرابت کردم از محبت و عشق....حالا چراغ گریه را روشن کن که وقتن رفتن من است.تماشا کن دیوانه ای شدم که روز و شب را نمی فهمم........

    از وقتی رفتی سایه سنگین غم رویه شادی هامو می پوشونه.....وقتی بی کسم کردی هر روز سایه نحس غم رو تحمل میکنم.....تمام قلبم مرده و دیگر هیچ کسی نتوانسته درونش حتی یک گل بنشونه......اینقدر دلهره دارم که حد نداره ،نفسام هی میگیره هی ول میکنه.....تو میگی دروغ میگم اما اینطوری نیست....من اگه حرفی نمیگفتم به خاطر این بود که این اخلاق منه که بعضی حرفارو تو دلم نگه میدارم.......

    عشق بین من و تو خیلی مقدس بود و این رو خودت میدانیخودت میدانی با گریه من تا کجا می سوختم و آتش می گرفتم....حالا چرا میگی دروغ میگم؟؟؟؟؟

    نمیدونم چرا ترکم کردی....چرا از من سرد شدی.....چرا دیگه حرفات یا حتی خنده هات بی روح و تلخ شدن برای من؟؟؟؟

    حالا دیگر پاییزم،پاییزی که دیگر به بهار نمی رسد....حالا تو این پاییزی شدنم دلم نیمه جونه....هنوزم محتاج تو و اون دستات هستم،هنوزم تو این دنیای محتاج یک دوست داستم توام.

    شدم مثل یک سرزمین قحطی زده....خودتم میدونی این حال من رو و خودتم یادته روزی زو که بین اون همه ریل و قطار چقدر گریستی و من دور از تو گریستم...حالا بازم دورغ میگم؟؟؟

    حالا پاییزم را فهمیدی ،فهمیدی که سوختنم برای چیه؟؟؟؟

    فهمیدی چرا چراغ گریه رو هر شب در کنار عکسات روشن می کنم؟؟

    + نوشته شده در 88/12/11 21:52 توسط Najooli |

    X

    سعي كردم بهترين مطالبي كه تونستم گير بيارم وبراتون بزارم.ممنون كه به اين وبلاك سر زدين لطفا نظر بدين تا كمكي كرده باشين براي بهتر شدن اين وبلاك


    نمیدونم ازكجا شروع كنم قصه تلخ سادگیمو نمیدونم چراقسمت میكنم روزهای خوب زندگیمو چرا تو اول قصه همه دوستم دارن وسط قصه كه میشه سر به سرم میزارن تا میخواد قصه شروع بشه همه تنهام میزارن میتونم مثل همه 2رنگ باشم دل نبازم میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا بایه نیش زبون بتركه خراب بشه تابیان جمعش كنن حباب دل سراب بشه میتونم بازی كنم با عشقو احساس كسی میتونم درست كنم ترس دلو دلواپسی رو , میتونم دورغ بگم تا خودمو شیرین كنم میتونم پشت دلها كمین كنم ولی با این همه حرفها مثل اونا یه دروغگو میشم همیشه ورد زبونم كه یه نفر پیدا بشه به من بگه چكار كنم با چه تیری اونی كه دوسش دارم شكار كنم من باید از چی بفهمم كه كسی دوسم داره توی دنیا اصلا عشق واقعی وجو داره وجود داره وجود دار ه ه ه ه ه ه ه ه ؟؟؟؟؟؟؟

    آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند دستخطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند ادمک دیونه نشی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خوانی به خدا مثل تو تنهاست بخند فکر کن درد تو ارزشمند است فکر کن گریه چه زیباست بخند صبح فردا به شبت نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی ان چه که یادت دادیم پر زدن نسیت که درجاست بخند ادمک نغمه ی اغاز نخوان بخدا اخر دنیاست

    جلسه محاکمه عشق بود و عقل قاضی ، و عشق محکوم .... به دلیل تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع کرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس که در آرزوی شنیدن صدایش بودی وشما پاها که همیشه رفتن به سویش بودید حالا چرا اینچنین با او مخالفید ؟
    همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترک کردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: دیدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحیرم با وجودی که عشق بیشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمایت میکنی !؟ قلب نالید و گفت: من با وجود عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار میکند و فقط با عشق میتوانم یک قلبی واقعی باشم !!!!!!!!!!!

    تو اوج بیکسی فریاد کشیدم اما

    صدامو کسی نشنید...!!
    .
    .
    .
    همه چیز رنگ تـــازه ای به خود

    گرفته... !!

    از غــــــــربت این زندگی لــذت

    می برم !!

    در نبرد بین روز های سخت و

    انسانهای سخت این انسانهای


    سخت هستند که می مانند نه

    روزهای سخت...!!



    اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست ، او جانشین همه ی نداشتن های من است .



    ديدی غزلی سرود؟
    عاشق شده بود.
    انگار خودش نبود
    عاشق شده بود.
    افتاد.شکست . زير باران پوسيد
    آدم که نکشته بود .
    عاشق شده بود



    دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد ، دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلامش مرا در عشقش غرق می کند ، دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد ، دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند ، دلم برای کسی تنگ است ، دلم برای تو تنگ است .




    Home
    Email
    Profile
    .:Bahar 20:.

    Archives

    فروردین 1389

    اسفند 1388

    بهمن 1388

    دی 1388
    آذر 1388
    آبان 1388
    مهر 1388




    Links

    تبسم
    ارشک
    نیمه شب
    عشق پلاستیکی
    عشق بی انتها
    ho3in-ss
    عشق گم شده من
    دل باخته
    جنت العباس (ع)
    سایه دوست
    بیا تو یه وبلاگ متفاوت -->> فان32
    بیا تو دم در بده....
    قالب های فوق جدید بلاگفا


    LinkDump

    طـــراح قـــالــب
    آرشیو پیوندهای روزانه


    Amar


    تعداد بازديدها: