|
من دیگه دیوونه نیستم خوب خوبم نازنینم دیگه رویایی ندارم حتی خوابم نمی بینم من دیگه دیوونه نیستم یه کمی فقط شکسته م این روزا از بس که مردم یه کم از زندگی خسته م دیگه فهمیدم که شادی هیچ زمانی ابدی نیست تنهایی و غصه خوردن خیلی ام حس بدی نیست یاد گرفتم دیگه ماهو با تو اشتباه نگیرم از رو عادته که گاهی گریه می کنم ، می میرم می دونی بدون چشمات یه کمی زندگی سخته زیر بار بی پناهی طاقت خستگی سخته خوبم اما گاهی وقتا یه جورایی بیقرارم توی این دنیا به هیچکی دیگه هیچ حسی ندارم من دیگه دیوونه نیستم دیگه دستاتو نمی خوام این روزا خیلی شبیه همه آدمای دنیام آدمایی که یه عمره گم شدن تو سایه ی هم تنها دلخوشیم همینه که دیگه دیوونه نیستم + نوشته شده در 89/01/16 15:45 توسط Najooli |
+ نوشته شده در 89/01/16 13:59 توسط Najooli |
+ نوشته شده در 89/01/16 13:58 توسط Najooli |
چه سخت است نوشتن وقتی می دانی زبانی نیست که آنرا بخواند
گوشی نیست که آنرا بشنود چشمی نیست که آنرا ببیند و از همه مهم تر : قلبی نیست که همراهیت کند خسته ام و دلم در این شهر ماتم گرفته است شهری که عشق را هیچ می شمارد شهری که عشقش سراسر دلهره و ترس است شهری که دوست داشتن در آن گناه است آخر چرا ؟؟!!! عشق هیجان است و شور امید است و دلگرمی حرکت است و پویایی شیرینی است و مهربانی وسیع است و بزرگ عشق همان زندگیست پس چرا بی عشق سر کنیم ؟؟!! عشق را در کجای این بساط سبز خدا پهن کنیم ؟؟!! در کدامین دادگاه سکوتمان را بشکنیم ؟؟!! می روم ای دوست مقصد را نمی دانم!!! کوله بارم عشق است می روم تا شاید آسمان را فتح کنم و تو را می خوانم که کنارم باشی هر کجا باشم من تو را می خوانم!!! ***** چه خوش گفت حضرت حافظ : "دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد یا بخت من طریق مروت فرو گذاشت یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد" هنوز در این فکرم و هیچ نفهمیدم ! چه زود آمدی چه ساده گل عشق را در قلبم کاشتی چه راحت قلبم را باختم و دل دادم چه پاک دوست می دارمت و تو چه آسان کوله بار سفر را بسته ای من اگر می دانستم شاید ..... اما چه کنم دلی که از دست رود باز نمی گردد پس باید باز هم تسلیم تصمیمات سرنوشت شد گرچه من هنوز هم آرزوی دیدار تو را دارم!!!!!!!!!!! پس به سوی من بازگرد!!!!!!!!!! + نوشته شده در 88/12/20 9:19 توسط Najooli |
دلم لحظه ای آرامش می خواهد،لحظه ای بی هراس نفس کشیدن + نوشته شده در 88/12/19 11:20 توسط Najooli |
دوستت داشتم می دونی چرا؟ چون حس می کردم با تو عشق تو وجود من زنده شد چون با وجود تو احساس می کردم دوباره متولد شدم یه احساسی که تو اصلا شاید هیچوقت نفهمی یعنی چی. هر چی عشق و احساس داشتم به پات می ریختم.تو هم تظاهر می کردی که یه وقت کم نیاری. به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد. اونقدر لایق دونستمت که قلبمو دو دستی تقدیمت کردم. تو هم به اصطلاح نا مردی نکردی.دو دستی اونو چسبیدی و گفتی خوب ازش نگهداری می کنم.مطمئن باش جای خوبی سپردیش.همیشه می گفتی من با همه آدم بدا فرق دارم.من مثل اونا نیستم. می دونی اعتماد کردن یعنی چی؟اعتماد خیلی سخته خیلی.اونم تو این زمونه ی نامرد.اما من به حرفات،نگاهات و به چشمهات اعتماد کردم.درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت دیدم.دیدم که کم کم داری رو تموم احساسات من پا می ذاری.دیگه باورت ندارم.نمی خواستم این رو بگم... اما تو رفیق نیمه راهی.بارها بهم ثابت شد. هر دفعه خودم رو دلداری می دادم که همه چی درست میشه اما نه تو هیچوقت نخواستی من رو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم...هر وقت احساس تنهایی می کردمو به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو خالی کردی و من رو تنها گذاشتی...اینه رسم رفاقتت؟!! کاش می فهمیدی با قلبی که امانت گرفتی بد تا کردی.حالا می دونم تو با همه ی آدم بدای دیگه فرق داری...آره فرق داری.همه ی آدم بدا قلب دیگران رو یه بار میشکنن،اما تو روزی چند بار قلب منو میشکنی.روزی چند بار منو می کشی و دوباره زنده می کنی.بارها رو قلب شکستم پا گذاشتی و له کردی و بی تفاوت گذشتی. می دونی چیه؟ نه نمیدونی.یعنی هیچوقت نخواستی بدونی.هیچوقت حاظر نشدی حتی یک بار به خاطر کسی که همیشه به خاطر تو غرورش رو له می کرد از غرور لعنتیت دست بکشی.دیگه می خوام دوست نداشته باشم.شاید اینجوری یه ذره بتونی احساس منو درک کنی.نمی دونم ...شایدم مثل بقیه چیزا از اینم خیلی ساده بگذری.اما این رو بدون.. نمی تونم ببخشمت نمی تونم ببخشمت نمی تونم ببخشمت + نوشته شده در 88/12/18 17:53 توسط Najooli |
وقتی روزنه ی امیدی برای عبور نیست رفتن برای چه؟ دلم از همه ی نا مهربانی های تو میگیرد ، چون تيري دل ها را هدف گرفته ! از احساس دروني خودم كه اين روزها گريبان تو را هم گرفته و من شايد گستاخانه عجزهاي درونيم را چون باري به دوش تو ميگذارم ! اين روزها به صراحت دريافته ام كه زندگي ام تبديل به شب يلدايي شده كه خيال سحر ندارد! این روزها اگر به موم هم دست بزنم سنگ مي شود ! رفاقت ها را كه ديگر حرفش را نزن.. من اين روزها فقط دلسرد ميشوم ! دلسرد به همه ي دلخوشي هايم ! همه ي كساني كه به اسم دوستي دلم برايشان مي تپيد... ديگر هيچ احساسي برايم نمانده...شايد بهتر است رنگ روزگارم را تغيير دهم و يا شايد بهتر است مسيرم را عوض كنم.... ديگر نميخواهم شور و هيجاناتم را نمكين كنم تا شايد بگويي واي چه شادست...نميخواهم به كسي ثابت كنم من چون كوه در مقابل همه ي اتفاقاتي كه برايم مي افتد خواهم ايستاد...نميخواهم هق هقم را روي شانه ي تو رها كنم ! گاهي با خود ميگويم من شادم چون به غم هايم ميخندم ! شايد خدا هم به اين تفسير من ميخندد ......!! + نوشته شده در 88/12/17 16:12 توسط Najooli |
نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر می شد... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگی ها و نبودن هایت می شد... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو می رساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است... میدانم که نمی دانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از هر عشقی بر تو عاشقم... می دانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب می شود... می دانم که نمی دانی بدون تو دیگر بهانه ای نیست برای ادامه زندگی جز انتظار آمدنت... تو برام تنها ترینی تو برام قشنگ ترینی تو نگینی روی انگشتر قلبم کاش میشد منو می دیدی که برات دارم می میرم نمی خوام بی تو بمونم چون دیگه چیزی ندارم کاش میشد گلهای عشقم یه گلستانی می ساختند من میون دشت گلهام تو بالا مثل خورشیدی کاش میشد چشم های پاکت ماه شب های دلم بود. معنای زنده بودن من با تو بودن است. عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست. هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ کسی هست که عاشق و دیوانه تو می باشد. هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم تا تو را ببینم و در آغوش خود بفشارم. دوستت دارم عزیزم آنقدر دوستت دارم که دیگر جای هیچ گونه ابرازی برای آن نیست. با تو قلب من خوشبخت ترین قلب دنیاست. با تو این دنیا برایم همان بهشت است. عزیزم بهترینم جانم دوستت دارم تا همیشه. + نوشته شده در 88/12/14 10:41 توسط Najooli |
این تو نیستی....تو اینجوری نبودی تو احساس داشتی،تو قلب و دل داشتی،تو دوسم داشتی اما حالا همه اینارو از من منی که عمرت بودم دریغ کردی و گرفتی. تو اگه دوسم داشتی اینقدر راحت رهام نمی کردی و نمی رفتی یادته چه روزهایی داشتیم؟چه شب هایی داشتیم؟میگفتیم ،می خندیدیم یادته من ناز می کردم و تو ناز می خریدی ،تو لوس می شدی من فدات می شدم؟ یادته که وقتی اشک می ریختی من دل داریت می دادم؟ یادته از صبح که بلند می شدیم تا شب حتی یک ثانیه از هم بی خبر نبودیم؟ اما تو....آره تو....عشقت دروغ بود،احساست دروغ بود،حرفات دروغ بود،....اين همه آدم كنارت چرا من؟!چون كه ساده بودم؟به پايه دلت افتاده بودم؟ هي.....دل دادم،دل نبستي!دل دادم دل شكستي حالا ياد روزاي با تو بودن هلاكم مي كنه،من و تو كه چه خاطره هايي ساختيم،چه اشك هايي با هم ريختيم،چه خنده هايي با هم كرديم و....... اما تو بهار امسال منو خزون كردي تو تو چه حسي ميشي؟؟؟؟ تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي بازيچه بودي؟ تو چه حسي مي شي وقتي بفهمي كه عمرت به پايه يك خيال رفت؟ تو چه حسي مي شي زماني كه بفهمي عشقش دروغ بوده و تو تنها بازنده اين بازي هستي؟ تو چه حسي مي شي وقتي تمام عمرت رو,تمام قلبت رو,تمام احساساتت رو به يكي بدي بعد اون برگرده بگه دوست ندارم!!!!!! تو چه حسي مي شي وقتي حس عاشقونت رو زير پاهاش له كنه و بگذره ازت و حتي اون كه دم ميزد كه ديوونته, اما حس عاشقونه تو نتونس قانعش كنه؟؟؟ تو چه حسي مي شي وقتي ببيني اون با يكي ديگه اس؟ تو چه حسي مي شي وقتي كه عشقت برگرده به تو دوسم نداري,تو به من عادت كردي؟ تو چه حسي مي شي وقتي عشقت رو ابراز كني بعد اون برگرده بگه تو راست مي گي؟ + نوشته شده در 88/12/11 22:7 توسط Najooli |
ديگر پاييزم،پاييزي كه شايد ديگر به بهار نرسد ديگر پاييزم،پاييزي كه شايد ديگر به بهار نرسد.زرد و خشك مانده ام . بي فروغ و خسته مانده ام لبهام ديگر نخديدند حتي در زمان شادي ها.خنده عشق را فراموش كردم.لذت آن همه خنده ديگر در وجودم نيست. به ياد دارم كه تمام لحظه هاي بينمون ناب بود و همه به من و تو حسوديشون ميشد.تو ميدانستي از اطرفيان خستم پس چرا توام تنهام گذاشتي.... حالا هم پرسه باد شدم،دارم شكنجه ميشم با غم هام،با گريه هام با چشماي بي فروغم.......... این روزا بدجوری حالم خرابه و حتی نفس کشیدنم عذابه .....عسن آتیشی هستم که شعله های سوختنم به آسمان زبونه میشکه....مگه لایق عشت نبودم که رفتی؟؟؟؟؟؟ کاش می بودی و من عاشق رو عاشق تر می کردی......کاش بود تا از تاریکی ها نجاتم دهی و دیوونم کنی.....حالا که نیستی از خودم از تو از همه خستم..... حالا باید با چشمانی گریون و با بغضی در گلیوم بگویم سلام ای غروب دلم.....سلام ای غم لحظه های جدایی..خداحافظ شب های روشن و خداحافظ ای قصه های عاشقانه.....تو گل تشنه ای بودی که من سیرابت کردم از محبت و عشق....حالا چراغ گریه را روشن کن که وقتن رفتن من است.تماشا کن دیوانه ای شدم که روز و شب را نمی فهمم........ از وقتی رفتی سایه سنگین غم رویه شادی هامو می پوشونه.....وقتی بی کسم کردی هر روز سایه نحس غم رو تحمل میکنم.....تمام قلبم مرده و دیگر هیچ کسی نتوانسته درونش حتی یک گل بنشونه......اینقدر دلهره دارم که حد نداره ،نفسام هی میگیره هی ول میکنه.....تو میگی دروغ میگم اما اینطوری نیست....من اگه حرفی نمیگفتم به خاطر این بود که این اخلاق منه که بعضی حرفارو تو دلم نگه میدارم....... عشق بین من و تو خیلی مقدس بود و این رو خودت میدانیخودت میدانی با گریه من تا کجا می سوختم و آتش می گرفتم....حالا چرا میگی دروغ میگم؟؟؟؟؟ نمیدونم چرا ترکم کردی....چرا از من سرد شدی.....چرا دیگه حرفات یا حتی خنده هات بی روح و تلخ شدن برای من؟؟؟؟ حالا دیگر پاییزم،پاییزی که دیگر به بهار نمی رسد....حالا تو این پاییزی شدنم دلم نیمه جونه....هنوزم محتاج تو و اون دستات هستم،هنوزم تو این دنیای محتاج یک دوست داستم توام. شدم مثل یک سرزمین قحطی زده....خودتم میدونی این حال من رو و خودتم یادته روزی زو که بین اون همه ریل و قطار چقدر گریستی و من دور از تو گریستم...حالا بازم دورغ میگم؟؟؟ حالا پاییزم را فهمیدی ،فهمیدی که سوختنم برای چیه؟؟؟؟ فهمیدی چرا چراغ گریه رو هر شب در کنار عکسات روشن می کنم؟؟ + نوشته شده در 88/12/11 21:52 توسط Najooli |
|
|||||||||||||
| ||||||